این آدرس دانلود منظومه جانبرادر است. تنها مثنوی ای که با بیانی تاریخی درباره انقلاب ایران و سالهای پس از آن تا پایان جنگ ایران و عراق سروده شده. این کتاب نه فقط بخاطر شعر بودنش یکه است بلکه از معدود کتابهای غیرحکومتی است که به تاریخ ایران پس از انقلاب ۵۷ می پردازد و در نتیجه سالهاست در انتظار مجوز ارشاد مانده که مانده. آیت الله منتظری یکی از نخستین خوانندگانش بود و به سراینده اش دو بار صله داد یکی بار اول که کتاب را نزدش بردند و دیگری پس از آنکه نسخه بازسروده مثنوی جانبرادر را دید و البته گفت که من فقط قسمت های مربوط به خودم را خواندم. به گمان من که این مثنوی را بارها خوانده ام همه کتاب مربوط به منتظری هاشمی رفسنجانی و دیگر کسانی بود که این انقلاب را ساختند و در سالهای جنگ سرنوشت مردم ایران را رقم زدند. این روزها و در سکوت پیش از طوفان جنبش سبز یاد جانبرادر افتادم و نگاه متفاوتی که به انقلاب و بهترین مردانش دارد. کاش همه دوستان سبز پیش از ۲۲بهمن و فکر یک انقلاب تازه آن را بخوانند.
یکمروز __________شاهرُخ _________ جانبرادر
شاهرُخ _ به برادر
اوج
مرد توفان را چه بیم از موجها
هان چکادین کوه دیده اوج را
گفتی از نیرنگ و از این روزِ تنگ
آب دیده مردمم در خون و جنگ
دومروز_________ شاهرخ __________جانبرادر
برادر
گر دلاور نغمهای پُرغم زنم
از غم خود با برادر دمزنم
سومروز _________ شاهرخ_________ جانبرادر
هفتخوان
یادت آید روزهای هفتخوان
کوبِ تندر تیغها در استخوان
شیر گر زخمی چشید از دشنهای
مرهم زخمش اگر در چشمهای
چشمهی داروی جان لبریز بود
چشم بر سرچشمهی کاریز بود
دشنه گر از پشتِسر هم بود و تیز
گر شبیخون خودیها ناگریز
چارهی ما فرّهی یک پیر بود
پیر چون خورشید پشت شیر بود
چهارمروز_________ شاهرخ________ جانبرادر
خنده
برگمانم آسمان خندید و دید
آنچه را خود چیدهبود و میچشید
چیدههای آسمانی گونهگون
جنگلی از سروهای سرنگون
جانِ جنگل داغدار و ماندگار
زخمی تیزی تیغ یادگار
هر درختی که فروخفتید؛ راز
گفت در جان نهالی سرفراز
من همان لالی که شاید میشنید
گرچه جز خنده کسی چیزی ندید
خندههایی از تهِ دل خونسرشت
سرنوشتی که ~خدا بر من نوشت
پنجمروز _________شاهرخ__________ جانبرادر
رنگ
مانی ای دل! رنگِ لبها لالهها
رنگ ~اَرژنگی پر از گُلژالهها
4هم چو دریایی دمِ ایوارِ هور
رنگ خورشیدی که خشمآلود و دور
ویژه این دریا که پشت آفتاب
کوژ و کژ هم میخورد هی پیچ وتاب
ششمروز________ شاهرخ__________ جانبرادر
بخت
جُفتشش آمد اگر دو تاسمان
یار شد با تو اگر هفت آسمان
کور بودم که ندیدم جام را
رنگِ زهریجامِ بدفرجام را
"وقت من تنگ است"و بختم خُفت و رفت
ای ~خدا! اینک رسان یک هفتهفت
هفتمروز_________شاهرخ__________ جانبرادر
اینجا
نیکفرجامم که اینجا ماندهام
یا که چون جامیزدم جا ماندهام
شایدم آن روزها کوچک شدم
کوچهشاد و اندکی کودک شدم
نه که او در گوشهی این کوچه گفت؟
یا مگرنه گوش من از دل شنفت:
"میروم افسوس من از خانهمان
باز تنها ماندی ای افسانهخوان
پنج روزی پنجگانت را بخوان
روبهروی پنجره اینجا بمان...
-پنج رمز سکه است و کار و بار
رمز و رازی بوده کار و بار یار-
...همچنین از این~زلیخا دور باش
چشم بر من دار و بر او کور باش
من در آن پسکوچهام آن روبهرو
رو به من کن وای اگر رویت به او"
جانبرادر! از که میگویی سخن
روسپیذی یا که از خویشان من؟
"گفتهبودم بود او از خویشها
چارهجویم زآنچه گفتم پیشها
گاه آگاهی پشیمان میشود
مرد هم گاهی پریشان میشود
تا بشوئی زخم این چرکینگناه
شب بپاخیز و بخوان چاره بخواه
خیز از جا نیمهشبها بیشوکم
چارهای خواه از برای مردمم
شاهراهی شاه راهی را بجو
زآنچه یابی هرچه میخواهی بگو
جزکه یادی کن ز دین و پیرِ ما
پیرِ خورشیدی پشت شیرِ ما
هان ز خورشیدی که ما را خواست گو
تو اگر شیری هنوزم راست گو"
من چگونه گویم از ~ایران تو گو
چونکه لالم در جهانِ گفتگو
یا چه خوانم خوانم آیا من ز پیر
بر جوانی کو ز جان خویش سیر
"کودکانم را تو افسانه بخوان
از من و از پیرِ این خانه بخوان"
خوانم از ~اسفندیاری تاجبخش
یا که از یک ~رستمِ بیگرز و ~رخش
"هم بخوان از داستان شیر دین
از گلستان آرزوی پیر دین"
"بشنوید ای دوستان این داستان"
داستان روزگار ماست آن
هشتمروز________ شاهرخ__________ جانبرادر
تبر
بوده آیا پیرمردی باغبان
پای بگذارد سرِ نیلوفران
سرو را بیمارِ پیری نیمهجان
میكُشد یا یك تبردار جوان؟
نُهمروز________شاهرخ__________ جانبرادر
مژده
مژدهای بخشید پیرِ روزگار
واژگونشد مژده، ای بنیانگذار...
_شد دُژَم روز من و این شامها
میچشم نیشی ز خونآشامها_
...بود آیا ریشخندی جان من
آن دو قندی که چشید این جان من
مژدهی خورشید دادی، شیرِ پیر!
داد از تیرهشبِ بیپیرِ شیر
گفتی از مهری که تا ~چین میرسد
مهرگان رفت آذر کین میرسد
خوانِ یک ________ دینرخ__________ جانبرادر
دینرُخ_ به پسرش ~خدابنده
داستان
سالِ چینی تا زمستان میكشد
اسب دارد؛ نیش ماری میچشد
سال اسبی شیركش پنجاهوهفت
بود و اسبش شیرِ پرچم كُشت و رفت...
_شیر بر دار و درفشِ ~داریوش
شد نشان خون شاهی فرّ و هوش
~داریوش آموزگار ما نبود
~كوروشی بود و ازو خواهم سرود_
...هان اگر شاخی ستم بر آورد
چرخِ گردون شاخبُن را میبرد
هم اگر شیرست بنیادِ ستم
~رخشِ ~رُستم میدرد این شیر هم
تو اگر شاهی مِهی یا شهریار
گر شهنشاهیو گر خورشیدوار
چهرهی خود را ببین در چشمِ ~رخش
شیر ما را دور دار از خشم ~رخش...
_وای بر شیری که چون موشی شود
آه از شاهی که خرگوشی شود
کودکانش پرشمار و کمهنر
بودهباشند و دریغ از هوش و فرّ_
... ای ~خدا! شاهی گناهان کردهاست
نیکخواهانی از ~ایران راندهاست
بیشاز اینها دارد او دردِ گناه
هر گناهش شد هزاران درد و آه
جز اگر بخشایدش آن ~مهربان
مهربانی کرده بر ~ایرانمان
"سنگِ آمرزش بزن بر گور او
شاهِ نو شو مردمم را چاره جو"
سنگِ دینم را زدم بر گورِ کیش
گورِ کیشِ شیروخورشیدی خویش
بس نه من ~ایران به کیشش پشتکرد
رو به دینِ یک نوین~زرتشت کرد
"پیرِ دین! كو مژدگانی؟ شاه رفت
چشم ما روشن بر این دریای نفت"
پیر دین چون پادشاهی دادگر
گفت از آزادی و شادی و فرّ
گفت "~ایران بیست بستان میشود
بود گورستان گلستان میشود
سرو ما سایه سر همسایگان
میزند شانه به شان آسمان"
گفت و~ ایرانش سراسر شور شد
خُفت شورش سوگِ یاران سور شد
مادرم اسپند در آتش گذاشت
بهمن و اسفند او دلشوره داشت
"ساده بود این؛ هفتخوان آغاز شد
رفت شادی پای سد غم باز شد"
بشنوید از خوانبهخوانِ هفتخوان
هفتخوانی میچشید ~ایرانمان
شد نخستین خوانِ ~رخشِ شیرکش
چونکه ~رُستم خفتهبود و ~رَخش هُش
دومین خوان تشنگی و جنگ شد
بر سر آبی که با خون رنگ شد
خوان سوم کشتنِ ماراَژدها
بود و شد نوخوانِ خانهمارها
چارمین جادوی دل زن زندگی
چارهاش جنگ و خدا را بندگی
خوان پنجم مادرم چه راست گفت
"هر که ماری کُشت آسوده نخفت"
خوان شش آری که دیو سرخ بود
دیوجُفتش از پیاش آمد چه زود
~رستم ما مست بود و راست بود
آنچه پیرِ خانهاش میخواست بود
شد هماوردش جهانی تنبهتن
بندهی دیوِ بزرگِ ~آهرِمن
پشت او دریای آتش روبهرو
پیلِ جنگی آتشی دیوانهخو
زهر میبوئید و آتش میچشید
جای فرمان دیویاوه میشنید
نوشدارویی نبود و هوشبَر
بود در جامی که بر جان نیشتر
خُفت ~رستم پیر او بیهوش گفت
"جامِ زهری نوشم" ~ایران "نوش" گفت
نیمهکاره مانده خوانِ هفتمش
ماندهام من با شما، ای مردمش!
بشنوید از آنچه باید بشنوید
گوش بسپارید شاید بشنوید
جنگ من این است و گُرز و تیشهام
واژههایم این کلاناندیشهام
No comments:
Post a Comment